از سمت انتظار می آیی .
مینشینی رو به روی ناباوری دهان نیمه بازم !
با همان لباس بنفش یاسی رنگت
که
من خیلی دوست دارمش
و خیلی به تو می اید !
سلام میکنی .
بلند جواب میدهم !
جوابم گم میشود
در
عربده خنده رهگذرها !
می ترسم !
در خیابانی نشسته ام
که ...
به خدا تو آمدی چند لحظه پیش
با همان لباس ...
به خدا تو امده بودی !
عربده خنده ، به توان بی نهایت میرسد !
+ نوشته شده در ساعت 17:59  توسط شقایق
برام مهم نیست که وبمو بپرونی یا نه چون هیچ چیزی موندنی نیست
اما برات آرزوی موفقیت میکنم کرم عزیز

+ نوشته شده در ساعت 15:18  توسط شقایق
|
نوازشم کن
نترس
تنهایی واگیر ندارد
...
+ نوشته شده در ساعت 0:13  توسط شقایق
|
غم ندارم که تو باور نکنی زخم تمنای مرا
ذهن گلهای شقایق همه
از خاطره ی برف تهی است...
****
I write this text fo you , rubbish
Finally I leave my life in your hands asshole
I hate you frome the bottem of my heart
I’m not afraid of losing you actually I really want that
I just wanna that you GET LOST
You know ? there is something that I think you should know that I can’t forgive you
Don’t tell me you’re sorry cause you’re not
you ‘re just a big ass that thinking you can take me of myself
But I felt sorry for you
You maybe forget something , I’m here to remind you that, every thing is over
Every night I’m in tears for my self that one day I loved you and I gave myself to you pooofff….love!!!....this word is funny & stupid about you
How dare you to see me again ?? shame on you…
For ever and ever I hate you moron!!
You’re a perfect ass
But I wanna know
What the hell is wrong with you ??? I gave you too much !
You’ll regret …I know you will,…
I take no interest in you
long story short .
fuck you damn…
+ نوشته شده در ساعت 2:52  توسط شقایق
|
وقتی که روزگار انگشت وسطش را به من نشان میدهد ...

+ نوشته شده در ساعت 2:29  توسط شقایق
نفس هایت که تند میشود
دستانت که میلرزد
وقتی که مثل سرو
قد میکشی
دوزاریه کجم میافتد که باید
مثل مسیح به
صلیب تنت تن دهم

+ نوشته شده در ساعت 8:50  توسط شقایق
هوا دارد رو به سمت تاریکی میرود
شمعی روشن
و
دفترم را ولو میکنم
روی تنهایی !
شمع دارد قاپ پروانه را میدزدد!
...
داستان شروع میشود :
once upon a time ...
بوی عشق سوخته
تنهایی ام را پر میکند ...!
+ نوشته شده در ساعت 1:51  توسط شقایق
شیشه ای میشکند
یک نفر میپرسد
که چرا شیشه شکست؟
مادرم میگوید :
شاید این رفع بلاست
یک نفر زمزمه کرد
باد سرد وحشی
مثل یک کودک شیطان آمد
شیشه ی پنجره را زود شکست
کاش امشب که دلم
مثل آن شیشه ی مغرور شکست
عابری خنده کنان می آمد
تکه ای از آن را بر می داشت
مرهمی بر دل تنگم می شد
اما امشب دیدم
هیچ کسی هیچ نگفت
قصه ام را نشنید
از خودم می پرسم
آیا ارزش قلب من
از شیشه ی پنجره ام کمتر است ؟
+ نوشته شده در ساعت 0:27  توسط شقایق
دیگر خوابم نمی برد
من از خود دست کشیده ام
من به تو تعلق دارم
مرا در آغوش بگیر
من به تو تعلق دارم
گناهش به گردن من
من می خواهم به نهایت آرزویم برسم
من می دانم که این کار حرام است
من از خود دست کشیده ام
گناهش به گردن من
خدا بخشنده است ...
+ نوشته شده در ساعت 22:6  توسط شقایق
دیروز حرفهایمان چه زیبا بود و کودکیمان چه دلپذیر !
ما ، در یک میهمانیه کودکانه ، عروسکهایمان را مهمان کوچه های مادر بزرگ کردیم
و دیروز حرفهایمان ترانه بود ، و خنده و قلبهایمان سبز و آبی
دیروز چقدر به عشق نزدیک بودیم ....
+ نوشته شده در ساعت 14:40  توسط شقایق
در نهان به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند 
و در آشکارا از انانی که دوستمان دارند غافلیم
شاید این است دلیل تنها ماندن ما !!!

+ نوشته شده در ساعت 14:34  توسط شقایق
من با عشق پودر میشوم ، زنگ می زنم
تو با عشق، طلای خالص میشوی
عشق از من دیه میگیرد
اما تو ...
بیمه شخص ثالث میشوی!

+ نوشته شده در ساعت 10:33  توسط شقایق
شاید حس عاشقی اونقدر ها هم قشنگ نباشه

وقتی عشقت توی تلخی روز مرگی ها گم بشه و تو برای دیدن دریا مواج نگاهش مجبور بشی توی خلوت رویاها پرسه بزنی

در حالی که قصر رویاهات خالی از طنین صدای نازنین هاست
+ نوشته شده در ساعت 13:31  توسط شقایق
وقتی حتی تو برام غریبه ای
سر رو شونه های بارون می ذارم

+ نوشته شده در ساعت 19:25  توسط شقایق
بی وفا بود ...
بی وفا بود که رفت
،راحت و آرام ازمقابل شقایق ها گذشت ، آنقدر بی خیال که گویی هرگز برایش درد و رنج بابونه ها مهم نبود ، بیرحم و سنگدل چشمهای گریان را نادیده گرفت ،او با تمام هستی اش رفت غافل از قلب هایی که به خاطرش شکسته بودن
د . گویی التماس هیچ دستی برایش مهم نبوده ،انگار پاییز را نمی دید که بی صبرانه منتظر بود پا روی جای پایش بگذارد ،او رفت و گفت که منتظرش بمانم و من همچنان تا ابد
همین جا همراه تمام اشکهایم کنار پلکان شک و تردید در انتظارش خواهم ماند ، اما همیشه حس غریبی به من می گوید
که او اگر می خواست برگردد ،هرگز نمی رفت...
..
+ نوشته شده در ساعت 19:19  توسط شقایق